برای دخترم نازنین

 

 

 

 

 

 

 

 

نازنین من،شیربچه مردادی من که همیشه غرشهایت بیادم

 

می آورد که «شیر،سلطان جنگل است »وریاست طلبی های

 

توتنهاازسرشت گرم وآتشینت نشات میگیرد.برای تومی نویسم.

 

 

 

کوچولوی تپل من!

 

بدنیا که آمدی فقط دوتالپ بزرگ وخوشگل

 

داشتی ویک اندام لاغروبلند.وقرمزبودی مثل چغندر!خیلی عجله

 

داشتی،در32هفتگی بدنیاآمدی ومن برای اینکه تورابه وزن

 

طبیعی سایر بچه ها برسانم تمام شبها تاصبح وتمام روزهاتاشب

 

آماده به خدمت درکنارتوبودم وهمین باعث شدکه درمدت

 

کوتاهی به وزن نرمال وبالاترازهمسالانت برسی.توتکلیف مرا

 

همان 12 ساعت اول روشن کردی:هرکاری کردم آرواره هایت

 

راقفل کرده بودی وشیر نمیخوردی تاجائیکه فکرکردم چون پیش

 

ازموعدبدنیاآمده ای،رفلکس مکیدن وبلعیدنت کامل نشده.امااز8

 

صبح فردابامیل خودشروع کردی به شیرخوردن! وبه من اعلام

 

کردی که درهیچ شرایطی تابع اجباروزورنیستی!

 

 

تپلچه من!

 

 

باآرامش تمام شروع کردی به بزرگ شدن .6ماهگی دودندان

 

پیش پایین آوردی وتا13ماهگی با همان دوتازندگی کردی!غذاکه

 

میخوردی بین همان دودندان گیرمی کرد!!

 

 

 

 

 

 

      

 

 

 

 

 

 

یکساله بودی که توورضارا گذاشتیم وعازم سفرخانه

 

خداشدیم.من که سالها آرزوی چنین روزی راداشتم ویکباردرزمان

 

بارداری تواین فرصت راازدست داده بودم، این باردیگردل یکدله

 

کردم وشمارااول به خداسپس به مادرجون وزن

 

 عموسپردم.بعدازدوهفته که آمدیم دیگر مرانمی شناختی!

 

شروع کردم به نازدادن وگفتن جملات آشنا:اونی که موهای

 

فرفری داره کیه؟اونی که دماغ عروسکی داره کیه؟اونی که

 

مامانش دوستش داره کیه؟...وتازه مراشناختی!بیادآوردی وبه

 

آغوشم آمدی!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آخ کوچولوی شیرین لجبازمن!

 

چقدرسرسخت بودی!

 

چقدراحساس فرماندهی وحکومت برهمه درتو قوی بود!

 

وچقدرمن تلاش کردم تاضمن اینکه به غرور بی پایان تولطمه ای

 

وارد نشود به توبفهمانم که جایگاه هرکس درخانواده به کارایی،

 

توانمندی و...اوست ویک فسقلی فرفری  یکساله نمی

 

تواندرییس خانواده باشد.

 

 

چقدرتلاش کردم ،چقدرمشاوره رفتم تابتوانم توراازاین حال های

 

لجبازانه بیرون بیاورم.وخب بایاری آقای نصیری ومشاوران دیگر

 

تاحدزیادی موفق شدم .3سالگی گذاشتمت مهد.توکه درخانه

 

باهیچ دوست وفامیلی حرف نمی زدی وکسی راتحویل نمی

 

گرفتی، بهترین شاگردمهدکودک بودی.خانم خطیبی مدیرمهدت

 

میگفت:" درطول این سه سال نشدکه من یکباربه فرشته بگویم

 

این کاررابکن یاآن کاررانکن!نیازبه هیچ توضیح وتذکری ندارد!"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                          

 

 

 

 

 

/ 6 نظر / 15 بازدید
مامان الهه

مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن!

رضا

كاش خپل ميتونست اينا رو بخونه!:-D[نیشخند]

بابای نیکداد

چرا نوشته هات اشک منو در میاره؟ فکر می کردم خیلی صنعتی و بی احساس شدم. احتمالا هم شدم، ولی جلوی این احساسات شدید مادرانه نمیشه مقاومت کرد.

ملاحت

سلام راحله یادته رضا بدنیا اومده بود تو و آقات سر اسمش...و عجب شبی بود .. راستشو حالا میگم اون شب که من بالای سرت بودم هزار بار مردم و زنده شدم!از نادر مواردی بود که هرچی دعا بلد بودم از بر خوندم و کم هم آوردم.. البته دور از چشم تو.. چون تو داشتی درد میکشیدی..یادته رضا بدنیا اومد گفتم: راحله بیا پسرتو ببین.. تو خسته و دردمند گفتی : چه پسری بابا این که منو کشت..من گفتم: الان اینو میگی فردا که بزرگ شد اومدم بهت گفتم راحله پسرت زده شیشه خونمو شکسته میگی.. پسر منه.. جوابت و قیافت یادم نمیره.. از زور خستگی و بیخوابی چشمات بسته بود اما با همون چشای بسته همونجور گفتی : بیخود.. اول تربیت بعدا محبت!بعد تقریبا 7 ساعت متمادی نگرانی خندیدم و چقدر این خنده چسبید..میدونی به خاطر همه خاطرات خوبی که داریم ازت ممنونم.. بی این خاطرات من شاید هرگز اینی نمیشدم که هستم.. قربونت: ملاحت!

ملاحت

راستی راحله به نا نازی بگم یهکم مارو تحویل بگیره!والله.. کل عالم بشریت امه امرا خوبه ایلله امه خاخورزا!

ملاحت اسدالهي

راستي راحله نامه اي رو كه نازنين روز تولدم به من داده گذاشتم لاي قرآن .. عجب دعايي بوكوده امره..!!!