.

 

 

یک دو غفلت، عابر زیبایی  پاییز باش
تا کند گل در تو فروردین ، گلی ناچیز باش

خالی از هر آرزو، بودا شو، بر بودن بخند
پیش خواهش های شیرین، خسرو ِ پرهیز باش

بر خلاف عادت مردم که بی علت خوش اند
گاهگاهی از غمی ناگفتنی لبریز باش

هق هقی گم باش گاهی در بلندِ قهقهه
تهمتِ دیوانگی شو، گریه ی یکریز باش

شمس بودن یا شدن سخت است در این روزگار
سال ها بن بست بودی، کوچه ای تبریز باش

این غزل هم که کهن شد، ای جنون ِ نو شدن !
واژه ای همسایه ی دلتنگی من نیز باش ...

 

 


عبدالحمید ضیایی

/ 11 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وفا

[گل][گل][گل]

همایون

سلام دوستم بسیار زیبا بود تشکر [لبخند][گل][گل][گل][گل][گل]

وفا

خزان همان گريه ي يكريزه روزگارست تا از دلتنگيها وغمها خالي شود ، زبان حالست متشكرم [گل][گل][گل]

امير

كوچه هاي پاييز را هم با اين غزل سبز كردي تا چه رسد به وبلاگ فقط كمي باران مي خواهم تا غبار ها را از آيينه بشويم و دوباره رسمي تازه با تمام خوبي هايي كه شايد در نگاه دوست بدي باشد.

آرامش

[گل]

همایون

[لبخند][گل][گل][گل][گل][گل]

ناز و نیاز

چقدر این دوست داشتن های بی دلیل...خوب است ! مثل همین باران بی سوال که هی می بارد .. که هی اتفاقا آرام و شمرده شمرده می بارد نمي دانم چرا امشب واژه هايم خيس شده اند مثل آسماني که امشب مي بارد .. و اينک باران بر لبه ي پنجره ي احساسم مي نشيند و چشمانم را نوازش مي دهد تا شايد از لحظه هاي دلتنگي گذر کنم جا براي من - گنجشك - زياد است ولي به درختان خيابان تو عادت دارم .. { سیدعلی صالحی }