من به بوی سرآن زلف پریشان بروم...

 

اومده بودی

دیشب.

وقتی مادربزرگ ،خسته ازکشاکش روزگار،وضوگرفته بود وبعداز تکبیره الاحرام اینطوری

نمازخونده بود

:"بسم الله الرحمن الرحیم.خدایا چرا منو نمی بری؟خدایا خسته شدم

دیگه.خدایا چقدرامتحانم میکنی.الله اکبر.سبحان ربی العظیم و...خدایا منو ببر

راحتم کن..."

...

...

اومدی .

وقتی نشسته بودیم دور مادر بزرگ.عطرت کم کم اومد وپیچید.همه مون

فهمیدیم.چشیدیم.استشمام کردیم عطربهشتیت رو.گفتم دایی مجید اومده.

خالجون به اشک بلند شد.

وفرشته چادر سرکرد...

چند دقیقه ای موندی پیش مادربزرگ.

وبعدکم کم شمیم بهشتی کمرنگ شد.

 

همون عطر سال 65 بودمجیددایی.

که همواره باآمدنت می پیچید...

همون عطر آشنای همیشگی...

 

ممنون مجیددایی.

ممنون که اومدی وبهش سرزدی.

میدونیم حواس تو هم پرته.

کمک مون کن صحیح وسالم این امانت گرانبها رو تحویل بدیم به مامان.

این روزها همه مون دچاراسترس هستیم...همه مون.

کمکمون کن...

/ 3 نظر / 9 بازدید
وفا

خسته نباشيد عزيزمن با اين پرستاري تون ، وخيلي خيلي ممنونم كه به ياد پريشاني ي منهم بودين وخوش بحالتون كه زنده شدين با شميم روحبخش يار ... گوارايتان باد .

سی سیب

سلام وبلاگ عالی دارید ادامه بدید موفق باشید .

عاشق

روحشون شاد مطمئنم الآن با شهیدان و مولامون امام علی (ع)همنشینن چقدر دلم برای حاج خانم تنگ میشه.حتی خبر سلامتیشون هم آرامش خاطرم بود.خوش به سعادتشون