پاییز


 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.


باغ بی برگی،

روز و شب تنهاست،

با سکوت پاکِ غمناکش.


سازِ او باران، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی‌ست

ورجز اینش جامه ای باید 

بافته بس شعله ی زرتار پودش باد 


گو بروید ،

هرچه در هر جا که خواهد ،

یا نمی خواهد 

باغبان و رهگذران نیست 

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست


گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید ؛

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟

 


داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید 


باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز


جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن 


پادشاه فصلها ، پائیز .

 
 
 
 
 
 
 
"مهدی اخوان ثالث"
/ 5 نظر / 11 بازدید
محسن

سلام زیبا بود مثل همیشه ....شاد باشی همیشه ...

همایون

سلام دوست خوبم بسیار جالب بود تشکر [لبخند][گل][گل][گل][گل][گل]

انتخاب زیبایی بود

من ندانستم ازاول که توبی مهرووفایی ...............................