دور!

 

 

یک روز بهت گفته بودم:"تو، آدمی هستی که فقط باید ازدور باهات دوست بود.

ازدورباید دوستت داشت.

چون طاقت نزدیکی رونداری.

آدم که نزدیکت میشه، دلت رو می زنه، پس می زنیش.

می رنجونیش.

تنهاییت اینقدر برات ارزشمنده که حاضری همه چیز رو فداش بکنی.

انسانها رو دوست داری، اما فقط بافاصله!"

 

اون روز اندکی ناراحت شدی. و گفتی:" این که خیلی بده!

شاید یه روزی خواستم تشکیل خانواده بدم!"

 

گفتم:" بهرحال تو اینطوری هستی."

 

وبعدازاون دیگه دراین باره چیزی نگفتیم.اما  بارها این موضوع برام به اثبات رسید.

دیگه سعی کردم با تو مثل خودت باشم:

ازدور دوست داشته باشم.

ازدور نگاه کنم.

ازدور 

ازدور...

چون هیچ چیز بدتر ازاین نیست که باهمه ی مهر به سمت یکی بری و تو رو پس بزنه.

اما این مساله درگیری مداوم ذهنم بود چون چنین آدمی نیستم.

نمی تونم آدمها رو با "از" و"تا" ازخودم جدا کنم...:"از اینجا باهاش باشم تااینجا!

ازاینجا باهام باش تا اونجا!..."

"دوستی" و "دوست داشتن" درقاموس من، سیاله ای هست که مثل خود زندگی

درجریانه...نمیشه جلوش رو گرفت.

من آفریده شده ام که مهر بورزم.بخوام، یا نخوام...

بخوان یا نخوان...

 

تاامروز که به این عبارت مادر ترزا برخورد کردم: 

"انسان‌ها را از دور دوست داشتن، کار دشواری نیست،
دوست داشتن آنهایی که به ما نزدیک هستند، کار دشواری است.


 بخشیدن یک کاسه برنج برای سیر کردن یک گرسنه،
بسی آسان‌تر از کاهش تنهایی و درد و رنج انسانی رانده شده در خانه‌ی

خودمان است.

عشق را به خانه‌ی خود بیاوریم؛
 چرا که عشق ورزیدن به یکدیگر را ، باید از خانه آغاز کنیم."
 

دیدم بیراه نبود که دلم، اونهمه ازت شکسته بود...!
/ 3 نظر / 8 بازدید
علی

افرین. زیبا نوشتی که نشان از بزرگی و زیبایی روحت داره خواهر گلم.

گل بخندیدکه ازراست نرنجیم ولی ....................................................

قدیمی ها بیراه نگفثن که دوری ودوستی مثلامن که حالا ازشمادورترم بیشتردوستتون دارم.