|
بازهم زندگی درس هایی که از زندگی می گیرم
| ||
|
21.مرشدومارگریتا
اثرمیخائیل بولگاکف
نویسنده در دوران خفقان و اختناق شوروی سوسیالیستی به مقوله ماوراء
الطبیعه ازجمله خداو شیطان وباورهای دین مدارانه مانند مسیح می پردازد.
کتابی جذاب وخواندنی است که بیست وپنج سال بعد از مرگ نویسنده اجازۀ
انتشار یافته است.
[ یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٥۳ ب.ظ ] [ دخترباران ]
دوستم مرد کوری را که تک وتنها درسایه معبدی نشسته
بود،نشانم داد و گفت:"این مرد،حکیم ترین مرد قبیله ماست"
و من به طرف مردکور رفتم.سلام کردم و کنارش نشستم.بعد
ازچند لحظه پرسیدم:"چند وقت است که شما کور هستید؟"
گفت:"از وقتی که به دنیا آمدم فرزندم"
بعد پرسیدم:"وشما درحکمت ،کدام مشرب رادنبال می کنید؟"
درجوابم گفت:"حکمت؟ کار من رصد کهکشانها و افلاک
است.من منجم هستم."
ازپاسخ مرد سخت متعجب شدم.
آنگاه مرد کور دست بر روی سینه گذاشت و افزود:"من این
خورشیدها و ستاره هاو سیاره ها را رصد می کنم."
[ شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ٩:٠٢ ب.ظ ] [ دخترباران ]
من به آمارزمین مشکوکم
اگراین شهرپرازآدمهاست
پس چرااینهمه دلهاتنهاست؟!... [ شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٠٠ ب.ظ ] [ دخترباران ]
روزی درباغستانی سبزشاریای نبی به کودکی شادوبانشاط
برخورد.کودک چون شاریارادیدبسوی اودویدوگفت"صبح
شمابخیرآقا"شاریادرجواب سلام گفت :"صبح
شماهم بخیرآقا"وبعدپرسید:"انگارتنهاهستی پسرم؟"پسرک
خنده کنان گفت:"ازدایه ام فرارکرده ام وپنهان شده ام.اوفکرم
کندکه من پشت پرچین های این باغ هستم"سپس پسرک
درصورت شاریاخیره شدوگفت:"شماهم تنهاهستید.شمابادایه
تان چه کردید؟"
شاریا گفت:"هان!مساله ماکمی فرق می کند.حقیقت آن است
که من بیشتراوقات نمیتوانم خودم راازاوپنهان کنم.ول الان که
داشتم به این باغ می آمدم اوداشت پشت همین پرچینهادنبال
من می گشت."پسرک دستهایش رابهم زدوفریادکشید:"پس
شماهم مثل من گم شده اید.آیاخوب نیست که آدم گم
شود؟"بعدازشاریا سوال
کرد:"شماکیستید؟"شاریاگفت :"مراشاریای نبی صدامی
کنند.واماتوکیستی پسرم؟"پسرک گفت :"من خودم
هستم.والان دایه ام دنبالم می گرددامانمی داندکه من اینجا
هستم." شاریا به آسمان چشم دوخت وگفت"منهم برای مدت کوتاهی
خودم راپنهان کرده ام .امابزودی اومراپیدا خواهدکرد.وپسرک
گفت "منهم میدانم که دایه ام بزودی مراپیدامی کند"
درآن لحظه صدای زنی که پسرک رابه اسم صدامی زدشنیده
شد.پسرک گفت:"نگاه کن!گفتم که اومراپیدامی کند"
ودرهمان وقت صدای دیگری بگوش رسیدکه می گفت:"شاریا!
توکجاهستی؟"وشاریاگفت:"ببین پسرم !اوهم مراپیداکرد"
پس آنگاه شاریای نبی سر بسوی آسمان کردوگفت:"من اینجا
هستم."
"حمام روح" جبران خلیل جبران
[ جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥٦ ق.ظ ] [ دخترباران ]
20.دیداربا فرشتگان
اثرپائولوکوئیلو
تجربه ای شخصی است.نویسنده دراین کتاب به یک سلسله تلاش
بی وقفه برای طی قسمتی از مسیرمعنوی زندگیش که نهایتا به دیدار
با فرشته اش می انجامد پرده برمی دارد.خواندن این کتاب سنگین
وزیبا را به همه دوستداران آثار پائولو توصیه می کنم.
[ پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳٤ ق.ظ ] [ دخترباران ]
شما هنگام سختی دعا می کنید و درهنگام فقر و نیاز زبان به نیایش می
گشایید.
کاش در روزگار نعمت وشادی نیز دعا می کردید
وقتی دعا می کنید به معراج می روید وبا همه کسانی که درآن دم به دعا
نشسته اند دیدار می کنید و جز آنان که دعا می کنند کسی را زیارت
نخواهیدکرد.
پس بگذارید زیارت نامرئی شما از این معبد به خاطر چیزی جز وجد و شادی و
همراز شدن با جان جهان نباشد .
زیرا اگر در این معبد در آیید و شما را جز خواستن سودایی نباشد شما را چیزی
نخواهند بخشید.
و اگر بدین معبد وارد شوید تا خود را بیفکنید و خوار دارید، شما را عزیز و بلند
نخواهند کرد
و حتی اگر به معبد درآیید تا برای خیر دیگران چیزی طلب کنید دعای شما را
اجابت نخواهند کرد.
همین که به حریم این معبد پنهان وارد شوید شما را کافی است
من نمی توانم شما را دعایی بیاموزم و کلماتی تعلیم کنم که بدان خدا را
نیایش کنید.
اما شما که از کوهها و جنگلها زاده شده اید می توانید دعای آنها را در قلب
خود بیابید :
"پروردگارا
این شوق توست که شبهای ما را روز می گرداند.
شبهایی که از آن توست و روزهایی که ملک توست
ما نمی توانیم چیزی از تو بخواهیم زیرا تو نیازهای ما را نیک میدانی پیش از
آنکه نیازها در ما زاده شود
نیاز حقیقی ما تویی و اگر تو خود را بیشتر به ما دهی همه آرزوهای ما را
برآورده کرده ای"
"پیامبر"
جبران خلیل جبران
[ پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢٩ ق.ظ ] [ دخترباران ]
پریشون سنبلان پُرتاب مکی
خمارین نرگسان پُرخواب مکی
بَر اینی تا که دل ازمو بُرینی
بُرینه روزگار اِشتاب مکی [ چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٠٥ ب.ظ ] [ دخترباران ]
همیشه برای گلی خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسید،یادش باشه
ریشه اش کجاست [ چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٤۸ ق.ظ ] [ دخترباران ]
ازخانه بیرون می زنم اما کجا امشب؟
شایدتومیخواهی مرادرکوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم امانیستی درهیچ جا امشب
هرشب صدای پای تو می آمد ازهرچیز
حتی زبرگی هم نمی آیدصدا امشب
ها!سایه ای دیدم شبیهت نیست اماحیف
ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
امشب زپشت ابرهابیرون نیامد ماه
بشکن قرق راماه من !بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه هارایک نفس هم نیست
شایدکه بخشیده است دنیارابه ما امشب
ای ماجرای شعروشبهای جنون من!
آخرچگونه سرکنم بی ماجرا امشب ؟... [ سهشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱۱ ب.ظ ] [ دخترباران ]
19.ایلومیناتی
اثردن براون
در این اثر نویسنده تقابل دیرین علم و دین را به شیوه ای امروزی
مطرح کرده به چالش می کشد. با تاکید بر این نکته که در ادیان
توحیدی ، اصل برهمسویی علم و دین است وآنچه هم اکنون از
ادیان آسمانی باقی مانده است تحت نفوذ آرا ونظرات کسانیست
که خودرا متولی دین و ایمان مردم وکلیددار بهشت وجهنم خداوند
می دانند.
[ سهشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٤٤ ق.ظ ] [ دخترباران ]
یک زمان مردم دنیا دلشان دردنداشت
هیچکس دغدغه آنچه که می کردنداشت
چشمه صادقی ازلطف زمین می جوشید
خودمانیم زمین اینهمه نامردنداشت [ سهشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳٤ ق.ظ ] [ دخترباران ]
شعرحکمتی است که قلبهارا مسحورمی کند.
وحکمت شعری است که ترانه های عقل را می خواند.براین
قیاس اگر شاعری توانست دریک زمان هم قلب انسان
رامسحور وهم ترانه های عقل اورا زمزمه کند، درحقیقت می
تواند بساط زندگی خود را در سایه خدا بگسترد
"حمام روح"
جبران خلیل جبران [ دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۸:٠٥ ب.ظ ] [ دخترباران ]
درروزی از روزهای خرداد، ساقه ای علف ، به سایه درختی بلند
وکهنسال گفت: "تودائما به چپ وراست تکان می خوری
وآرامش مرا بهم میزنی.کمی آرام بگیر."
سایه درجواب گفت:"من نیستم که تکان می خورم ! به آسمان
نگاه کن ، به آن بالا. آنجا بین زمین وآسمان درختی است که
درباد به شرق وغرب تکان می خورد."
پس ساقه علف به بالا نگاه کرد وبرای اولین باردرخت بلند
وکهنسال را دید وبا خودش گفت:"عجب ! آنجاعلفی هست که
خیلی ازمن بزرگتراست!"
ودرسکوت فرورفت…
"حمام روح" جبران خلیل جبران
[ دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۸:٠٢ ب.ظ ] [ دخترباران ]
واعظان کاین جلوه درمحراب ومنبرمی کنند
چون به خلوت می روند آن کاردیگر می کنند!
مشکلی دارم زدانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمترمی کنند؟
گوئیا باورنمی دارند روز داوری
کاینهمه قلب ودغل در کار داور می کنند
یارب این نودولتان را با خرخودشان نشان
کاینهمه نازازغلام ترک و استر می کنند
ای گدای خانقه بر جه که دردیرمغان
میدهند آبی که دلها را توانگر می کنند
صبحدم ازعرش می آمد خروشی عقل گفت
قدسیان گوئی که شعرحافظ ازبرمی کنند!...
[ یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢۳ ب.ظ ] [ دخترباران ]
درتو ای دل متراکم شده یک دریا ابر
با چه باران به مداوای تو باید پرداخت؟
تو خراباتی و از پایه خرابی دل من
میشود بر تو دگر باره دلی از نو ساخت؟
تو چه مرغی دل من کفتر چاهی یا زاغ
سقف پرواز تو ای مرغ بلند است بسی
بال تو بال عقاب است دراین لانه نمان
سدرة العشق همینجاست بپر تا برسی
خاستگاه تودل آبی دریاست برو
گر ازین ساحل متروک و سیه دلگیری
دل من ماهی دریای بلا باش نمان
درهمین ساحل اگرجای کنی می میری
"ملاحت اسدالهی"
[ یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱٦ ب.ظ ] [ دخترباران ]
عزیزمن!
خوشبختی نامه ای نیست که یک روز نامه رسانی زنگ درخانه ات رابزندوآن رابه
دستهای منتظرتوبسپارد...
خوشبختی ساختن عروسک کوچکی است ازیک تکه خمیرنرم شکل پذیر...به همین
سادگی ،به خدابه همین سادگی.
امایادت باشد که جنس آن خمیربایدازعشق وایمان باشدنه هیچ چیزدیگر.
خوشبختی رادرچنان هاله ای ازرمزوراز،لوازم وشرایط، اصول وقوانین پیچیدۀ
ادراک ناپذیرفرونبریم که خودنیزدرمانده درشناختنش شویم.
خوشبختی همین عطرمحوومختصرتفاهم است که درسرای توپیچیده است...
"چهل نامۀ کوتاه به همسرم"
نادرابراهیمی [ پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۸:۱۱ ق.ظ ] [ دخترباران ]
خداوندا!
تقدیرمرازیبا بنویس.به من کمک کن آنچه راتوزودمی خواهی من
دیرنخواهم وآنچه راکه تودیر می خواهی من زودنخواهم.
"دکترعلی شریعتی" [ چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٤٢ ق.ظ ] [ دخترباران ]
احوال دل آن زلف دوتا داند وبس
داغ دل غنچه راصبا داند وبس
بی من توچگونه ای ندانم اما
من بی تودرآتشم خداداندوبس
****
نی قصه آن شمع چِگِل بتوان گفت
نی حال دل سوخته دل بتوان گفت
غم دردل تنگ من ازآن است که نیست
یک دوست که با اوغم دل بتوان گفت
[ چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢٧ ق.ظ ] [ دخترباران ]
گفتم" این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش؟"
گفت" صبری تاکران روزگاران بایدش
تازیانه ی رعدونیزه ی آذرخشان نیزهست
گرنسیم وبوسه های نرم باران بایدش"
گفتم" آن قربانیان پار...آن گلهای سرخ"
گفت" آری..."ناگهانش گریه آراش ربود
وزپی خاموشی توفانیش
گفت" اگردرسوگشان
ابرشب خواهدگریست
هفت دریای جهان یک قطره باران بایدش"
گفتمش"خالی است شهرازعاشقان
وینجانماند
مردراهی
تاهوای کوی یاران بایدش"
گفت "چون روح بهاران آیدازاقصای شهر،
مردهاجوشدزخاک آنسان که ازباران، گیاه
وانچه می بایدکنون
صبرمردان و
دل امیدواران بایدش!..."
" شفیعی کدکنی" [ چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢۳ ق.ظ ] [ دخترباران ]
چقدر خوشمزه است...! [ سهشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٠٠ ب.ظ ] [ دخترباران ]
ازدواج
شما با هم زاده شدیدو بایدکه پیوسته با هم باشید.
با هم باشیدتا آن هنگام که مرگ بالهای عمرتان را برکند.
حتی درخاطره خوش خداوند نیزباهم باشید.
اما بگذاریدبا هم بودنتان را فضایی درمیان باشد.
یکدیگررادوست بدارید اما،از عشق زنجیر مسازید:
جامهای یکدیگر را پرکنید اما از یک جام منوشید.
به شادمانی با هم برقصیدوآواز بخوانید اما بگذارید هریک برای خود تنها باشد.
همچون سیمهای عود که هریک درمقام خود تنهاست اما همه با هم به یک
آهنگ مترنم اند.
دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید،
زیرا تنها دست زندگیست که می تواند دلهای شما را درخود نگه دارد.
درکنار هم بایستید، اما نه بسیار نزدیک
ازآنکه ستونهای معبد به جدایی بار بهترکشند،
وبلوط وسرو درسایه هم به کمال رویش نرسند.
"پیامبر"
جبران خلیل جبران
[ سهشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳٢ ق.ظ ] [ دخترباران ]
18.سفیرکبیر
اثرسیدنی شلدون
شاهکارنویسنده و رمانی سیاسی است که درآن ازنقش دستهای پشت پرده
سیاست که سرنوشتها را رقم میزند یا دگرگون میکند پرده برمی دارد.
[ سهشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳۱ ق.ظ ] [ دخترباران ]
دانی که به دیدارتوچونم تشنه
هرلحظه به دیدنت فزونم تشنه
من تشنه آن دوچشم مخمورتوام
عالم همه زین سبب به خونم تشنه [ سهشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢٤ ق.ظ ] [ دخترباران ]
فرزندان
فرزندان شما به حقیقت فرزندان شما نیستند.
آنهاپسران ودختران زندگی انددرسودای خویش.
آنها ازکوچه وجود شما می گذرند اما از شما نیستند،
و اگرچه با شمایند به شما تعلق ندارند.
عشق خود را برآنها نثارکنید،
اما اندیشه هایتان را برای خود نگه دارید.
زیراآنهارا نیزبرای خود اندیشه ای دیگراست.
جسم آنها رادرخانه خودمسکن دهیداما روح آنان را آزاد گذارید.زیرا روح آنان
درخانه فردا زیست خواهدکرد
که شما حتی دررویا نمی توانید به دیدارآن بروید.
ممکن است تلاش کنیدکه شبیه آنها باشید اما مکوشیدکه آنان را مانندخود
بار بیاورید.زیرا زمان به عقب بازنخواهدگشت وبا دیروز درنگ نخواهدکرد.
شماکمانی هستیدکه ازچله آن فرزندانتان همچون تیرهای جاندار به آینده
پرتاب می شوند.
کماندار نشانه را در بی نهایت می بیند و با قوت شما را خم میکند
تا تیرهایش با شتاب به دوردست پروازکنند.
بگذارید فشار این خم شدن با شادمانی همراه باشد،زیرا کماندار چنانکه
تیرهای پرشتاب را دوست دارد، ثبات و استحکام کمان نیز برای او عزیزاست.
"پیامبر"
جبران خلیل جبران
[ دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢۸ ق.ظ ] [ دخترباران ]
[ شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٥٩ ق.ظ ] [ دخترباران ]
17.پائولا
اثرایزابل آلنده
پائولا دخترایزابل آلنده درسن 29سالگی به ناگهان به کمامیرود.این کتاب
شرح فرازوفرودهای زندگیست که آلنده برای دخترخودواگویه می
کندوبدین وسیله رنج فقدان وی رابرخودآسان می سازد.
کتابی بسیارشیرین ودرعین حال غمگین که سرشارازعواطف مادرانه است
ومطالعه اش تحمل مشکلات زندگی رابرمن آسانترکرده است.
[ شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٤٢ ق.ظ ] [ دخترباران ]
سخن گفتن
شماهنگامی سخن می گوییدکه با اندیشه های خوددرصلح وآرامش بسرنمی برید وهنگامی که
نمی توانید درعزلت قلب خویش زندگی کنید،زندگی را درلبهای خودادامه می دهیدوصدا برای
شماسرگرمی وتفریح می شود.
ودربسیاری ازسخنان شما، اندیشه ها کم وبیش قربانی می شوند.
زیرا اندیشه، مرغ هواست ودرقفس کلمات ممکن است بالهای خودرا بگشاید اما پرواز نخواهدکرد.
گروهی از شما از ترس تنهایی به دامن پرگویان پناه می برند.
زیرا سکوت، تنهایی وجودعریان آنهارا در پیش چشمهایشان می آورد و آنها از آن می گریزند.
وگروهی دیگرهستند که سخن می گویند و بدون معرفت و تامل، حقیقتی را فاش می کنندکه
خودچیزی ازآن درنمی یابند.
وگروهی دیگرهستند که حقیقت را در درون خوددارند اما به دام سخن نمی آورند.
درسینه چنین مردمی روح با سکوت خوش آهنگش خانه دارد.
هنگامی که شما بادوست خود درصحرا یا میان بازار دیدار می کنید، بگذارید که روح شما
لبهایتان را به حرکت درآورد وزبانتان را هدایت کند.
بگذارید آن آوای پنهان درصدای شما، درگوش پنهان اوسخن گوید.زیرا روح او حقیقت قلب شما
را مانند طعم شراب به خاطرمی آورد در آن هنگام که ازجام ،رنگ و نشانی برجای نمانده است.
"پیامبر"
جبران خلیل جبران
[ شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱٢ ق.ظ ] [ دخترباران ]
دوستت دارم:چیزی جزاین جمله نمی توانم بنویسم،چیزی
جزاین جمله برای نوشتن نمی یابم،تونوشتن آن رابه من
آموختی،توصحیح بیان کردن آن رابه من آموختی،صحیح بیان
کردنش را،باتامل بسیار،هرکلمه جداگانه ،به درازای چندین
قرن،باهمان کندی دوست داشتنی ای که خاص توبود.
دوستت دارم _این پررمزترین کلام است،تنهاکلامی که
سزاواراست تادرطول قرنهاتعبیرشود.وقتی بیان می
شود،درسکوت،در رازمرگ تازه تو_درکلمه آخر،"م"تقریبا شنیده
نمی شود،بال می گشایدوپرواز می کند.
ژیسلن دوستت دارم،محال است این جمله رابه زمان گذشته
بنویسم.گلها برمزارت درسن اندوراس ،یک هفته
بعدازخاکسپاری پژمردند،دوستت دارم ،این کلام زنده می
ماندومدت زمانی که برای بیان آن لازم است،تمام طول زندگی
رادربر می گیرد، نه کم تر،نه بیش تر.
"فراترازبودن"
"کریستین بوبن" [ جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ٥:۱٦ ب.ظ ] [ دخترباران ]
غمی به سینه من می چکد شبانه ترین
بخوان ترانه ای ای دوست: عاشقانه ترین
مرابه نام صداکن که عزم توسن جان
سفر به سوی دیاریست بی نشانه ترین
توای شکفته درآفاق شعروشیدایی
نهال باغچه ام باش پرجوانه ترین
چوشعروماه وشب ولاله دوستت دارم
مراکلام دل این است صادقانه ترین
بیاکه طرح محبت زخون هم ریزیم
به لوح قصه عشاق ، جاودانه ترین
نثارمقدم مسعودباشکوه توباد!
سرودپاک من ای عشق ای ...
یگانه ترین!
[ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ٧:٠٥ ب.ظ ] [ دخترباران ]
16.نافلۀ ناز
اثراحمدعزیزی
مجموعه شطحیات یک شاعرجمال پرست است درنهایت لطافت وزیبایی.
"نافلۀناز"شایدمناسب ترین اسمی بود که می شدبراین مجموعه نهاد.
برای استادعزیزی ،سرایندۀ " یاس کبود " ،ازدرگاه خداوندمنان آرزوی
شفای کامل دارم .
[ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢٥ ق.ظ ] [ دخترباران ]
گر با غم عشق سازگارآید دل
بر مرکب آرزو سوار آید دل
گردل نبودکجاوطن سازدعشق
گرعشق نباشدبه چه کارآیددل؟!...
[ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢٠ ق.ظ ] [ دخترباران ]
معرفت نفس
دلهای شما درسکوت از اسرار روزوشب ها آگاه است.
اما گوشهای شما تشنه شنیدن آن دانش قلبی درصوت وصداست.
شمادوست داریدآنچه راپیوسته دردل دانایتان بوده است درصورت کلمات نیز دریابید.
و با انگشت کلمات، بدن عریان احلام وآرمانهایتان را لمس کنید
وچه خوش که چنین شوقی درشماست.
زیراچشمه پنهان روح شما باید زمزمه کنان به سوی دریا سیر کند و گنجهای درون بی انتهایتان
باید که درپیش چشمهای شما ظاهرشود.
اما هیچ ترازویی مجویید که گنجهای ناشناخته شمارا بسنجدو درپی آن مباشید که با چوبدست
کلام، ژرفای بحردرون را بپیمایید.
زیرا نفس آدمی دریایی است که ازحدّو مرز ، بیرون است.
وروح تنها بر یک خط، سیرنمی کند ومانند یک نی نمی روید.
بلکه روح، طومارهستی خودرا می گشاید
همچون نیلوفرآبی با گلبرگهای بیشمار
"پیامبر"
جبران خلیل جبران [ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٠٥ ق.ظ ] [ دخترباران ]
ای عزیز!بدان که رنج مردم درسه چیز است:
ازوقت، پیش می خواهند
ازقسمت بیش می خواهند
وآن دیگران را ازآن خویش می خواهند
خواجه عبداله انصاری [ سهشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٠۸ ب.ظ ] [ دخترباران ]
"به یادمرجان عزیزم که سالهاست ازو بی خبرم"
گفتم بدوم تا توهمه فاصله هارا
تازودترازواقعه گویم گله هارا
چون آینه پیش تونشستم که ببینی
درمن اثرسخت ترین زلزله هارا
پرنقش ترازفرش دلم بافته ای نیست
ازبس که گره زدبه گره حوصله هارا
ماتلخی نه گفتنمان راکه شنیدیم
بگذاربنوشیم ازین پس بله هارا
بگذارببینیم براین جغدنشسته
یکباردگرپرزدن چلچله هارا
یکبارهم ای عشق من! ازعقل میندیش
بگذارکه دل حل بکندمساله هارا!
[ سهشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥٦ ب.ظ ] [ دخترباران ]
خداوندبه سه طریق به دعاهایت جواب می دهد:
می گوید"آری" وآنچه را می خواهی به تومی دهد.
می گوید "نه" وچیزبهتری به تومی دهد.
می گوید"صبورباش" تابهترین ها را به تو بدهد. [ سهشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱٥ ق.ظ ] [ دخترباران ]
١۵.دربنداماسبز
اثرمسعودبهنود
نویسنده دراین کتاب خاطرات دوران زندان خوددردهه هفتادرابه تحریر
میکشد.این کتاب علاوه براین،یک اثرادبی-تاریخی نیز هست وتجربیات
ودانش فراوان راوی برایم جالب وغبطه برانگیزمی نمود.
مسعودبهنودازفرزندزادگان قاجار واکنون ساکن انگلیس است.
[ سهشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱۳ ق.ظ ] [ دخترباران ]
این شعروبه درخواست ملاحت عزیزم گذاشتم:
کوچه
بی تومهتاب شبی بازازآن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال توگشتم
شوق دیدارتولبریزشدازجام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
درنهانخانه جانم گل یادتودرخشید
عطرصدخاطره پیچید
موج صدخاطره خندید
یادم آمدکه شبی باهم ازآن کوچه گذشتیم
پرگشودیم ودرآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی برلب آن جوی نشستیم
توهمه رازجهان ریخته درچشم سیاهت
من همه محوتماشای نگاهت
آسمان صاف وشب آرام
بخت خندان وزمان رام
خوشه ماه فروریخته درآب
شاخه هادست برآورده به مهتاب
دشت وصحراوگل وسنگ
همه دل داده به آوازشباهنگ
یادم آیدتو به من گفتی ازین عشق حذرکن
لحظه ای چندبراین آب نظرکن
آب آیینه عشق گذران است
توکه چندیست نگاهت به نگاهی نگران است
باش فرداکه دلت بادگران است!
تا فراموش کنی چندی ازین شهرسفرکن
به توگفتم
حذرازعشق؟
ندانم
سفرازپیش توهرگزنتوانم
نتوانم
روزاول که دل من به تمنای توپرزد
چون کبوترلب بام تونشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که توصیادی ومن آهوی دشتم
تا به دام تودرافتم
همه جاگشتم وگشتم
حذرازعشق ندانم
برگی ازشاخه فروریخت
مرغ شب ناله تلخی زدوبگریخت
اشک درچشم تولرزید
ماه برعشق توخندید
یادم آیدکه دگرازتوجوابی نشنیده
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت درظلمت غم آن شب وشبهای دگرهم
نگرفتی دگرازعاشق آزرده خبرهم
نکنی دیگرازآن کوچه گذرهم...
بی توامابه چه حالی من ازآن کوچه گذشتم...!
"فریدون مشیری" [ سهشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٠٦ ق.ظ ] [ دخترباران ]
یازده خرداد،
تولدم ،
مبارک! [ یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢٠ ب.ظ ] [ دخترباران ]
حقیقت آدمی به چیزی که اظهارمی کند نیست بل حقیقت
اونهفته درآن چیزی است که ازاظهارآن عاجزاست.
پس اگرخواستی اورابشناسی نه به گفته ها ، بل به ناگفته های
اوگوش بسپار.
جبران خلیل جبران [ یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱٢ ب.ظ ] [ دخترباران ]
ماآزموده ایم درین شهربخت خویش بیرون کشیدبایدازین ورطه رخت خویش ازبسکه دست می گزم وآه می کشم آتش زدم چوگل به تن لخت لخت خویش وقت است کزفراق تو و سوز اندرون آتش برافکنم به همه رخت وبخت خویش دوشم زبلبلی چه خوش آمدکه می سرود گل گوش پهن کرده زشاخ ودرخت خویش کای دل صبورباش که آن یار تندخوی بسیارتندخوی نشیند ز بخت خویش خواهی که سخت وسست جهان برتوبگذرد بگذرزعهد سست وسخنهای سخت خویش ای حافظ ارمرادمیسّرشدی مدام جمشیدنیزدورنماندی زتخت خویش [ یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳٥ ق.ظ ] [ دخترباران ]
14.پزوهشی تازه پیرامون قیام امام حسین
اثراستادجعفر شهیدی
دراین اثر دریچه تازه ای به عاشورا، دلایل شکل گیری و عوامل منتج به آن
گشوده می شود.
دیدگاه استادومستندات تاریخی که دراین کتاب ارائه شده برایم
بسیارمفیدورهگشابود.نظیر این سخنان نو وبدیع راتنهادرکتاب "حماسه
حسینی"استادمطهری یافتم.
[ یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳٢ ق.ظ ] [ دخترباران ]
دوست شماهمان دعای شماست که مستجاب شده است.مزرعه
شماست که درآن باعشق دانه می کارید وبا شکردرومی کنید.
بگذاربهترین بخش هستی توازآن دوستت باشد.اگراودریای وجودت
راهنگام جزرآب دیده است ،بگذاردرمد آب نیز آنراتجربه
کند.زیرااگردوست رابدان خاطربخواهی که ساعات خودرادرصحبت
اوبرباددهی بهره آن دوستی چه خواهدبود؟
پس درصحبت اوساعاتی رابجوی برای زیستن،
زیرادوست برای آن است که نیازتورابرآورد نه تهی بودنت راپرکند.
وبگذار که درپیوند شیرین دوستی، خنده وشادی باشد وشریک شدن
درلذتهای یکدیگر.
زیرا درشبنم نکته های ظریف وکوچک ، دل آدمی صبح خودرا می
یابدوتازه وباطراوت می شود.
پیامبر
جبران خلیل جبران
[ جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٤۱ ق.ظ ] [ دخترباران ]
هرعشق،هماره عظیم ترین ومهم ترین عشق جهان است.
عشق چیزی همچون یک کلوچه نیست که بتوانیم به قطعات بزرگ
وکوچک تقسیمش کنیم.فقط یکی و سراسرعشق است.
آشکاراست که می توانی دربارۀ کسی بگویی: "اوکسی است که
بیشترازهرچیزدیگری دراین جهان می خواهم. "
تمامی آنانی که عاشق هستند-به هردلیلی-درچنین گفتن صادق اند.
به همین دلیل می توانم بی واهمه ادعاکنم :رابطه ما،زیباترین
رخدادزندگی من بوده است.شگفت انگیزترین چیزی است که
درزندگی هرکسی دیده ام .جاودان است.
ازنامه های جبران خلیل جبران به ماری هسکل
11سپتامبر1922 [ پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۸:٢٧ ق.ظ ] [ دخترباران ]
برگوشه گلبرگ شقایق بنویسید
گل تاب فشاردرودیوارندارد
نهراسیدی ازمرگ بقایعنی تو
دوقدم مانده به پهلوی خدایعنی تو
چه حقیراست هجومش به حریمت ای سرو
حجم زردی که نفهمید صفایعنی تو
رنج درصفحه خون گام زدومحزون خواند
شوردرپرده تسلیم ورضایعنی تو
عشق وقتی که سفرکردبه عاشوراسبز
گفت رنگ دل خون شهدایعنی تو
آه درچاه به کاریزوبه نخلستان گفت
ناله شب شکن شیرخدایعنی تو
روی سنگ که شب وصل گشودی آغوش
مرگ می دید که سلطان قضایعنی تو
نگه منتظرپنجره هایعنی من
فاطمه روشنی آینه هایعنی تو
خلیل شفیعی [ چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳۸ ب.ظ ] [ دخترباران ]
ازنازچه می خندی بردیده که می گرید
این دیده زمانی نیزخندیده که می گرید
چون دیده توراسرمست ازباده اغیاری
درخون خودازغیرت غلطیده که می گرید
تنهانه ازین مردم صدروی وریادیده
ازمردمک خودهم بددیده که می گرید
لب نیک وبددنیاناخوانده که می خندد
چشم آخرهرکاری پائیده که می گرید
صدداغ نهان دارداین سینه که می سوزد
صدگونه بلادیده است این دیده که می گرید
"علی اشتری"
[ سهشنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٤٢ ب.ظ ] [ دخترباران ]
13.همه آدمهای شاه
اثراستیون کینزر
روایت کودتای 28مرداداززبان یک خبرنگارباسابقه آمریکایی.
دراین کتاب نویسنده بابررسی نقش آمریکا وانگلیس دربراندازی
دولت مصدق به ریشه یابی دشمنی ایرانیان با"شیطان بزرگ
آمریکا"می پردازدودلیل این دیواربلندبی اعتمادی رامی
جوید.مطالعه این اثررابه همه جوانان روشنفکرایرانی توصیه می کنم.
[ دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳۸ ق.ظ ] [ دخترباران ]
خداوندا اگرمشیت تو برآن قرارگیرد و ما را عفوکنی ازفضل توست واگرمشیت
توبرآن قرار گیرد وما را عقوبت کنی ازعدل توست.
برما منت بنه وعفوخودنصیب ما کن وبه بخشایش خویش ازعذابت نجات بخش
که مارا طاقت آن نیست که به عدل خودبا ما رفتارکنی واگربخشایش تو نباشد
هیچ یک ازمارا نجات نباشد.
ای بی نیاز بی نیازان اینک ما بندگان تودردست توایم ومن از محتاجان به
درگاه توهستم. به گشایشی که درکار ما دهی بینوایی ما را جبران کن وما را
ازدرگه خودمران که نومیدگردیم.وهرگاه چنین شودآن راکه به امیدنیکبختی
روی به سوی تونهاده بدبخت ساخته ای وآن راکه ازفضل توبخشایش طلبیده
محروم داشته ای.دراین حالت ماراندگان درگاه تو ، به که روی آوریم وازدرتو ،
به کجارویم.
خداوندا ! تومنزهی . ما همان بیچارگان هستیم که اجابتشان واجب داشته ای
وهمان بدحالان که وعده بهروزیشان داده ای.
شبیه ترین چیزها به خواست واراده تو و سزاوارترین کارها درعرصه عزّوجلال
تو،رحمت آوردن توبرکسی است که ازتورحمت طلبد و فریاد رسیدن توکسی
راکه ازتوفریادخوا هد.پس برزاری ما به درگاهت رحمت آور و چون خویشتن
برآستان تو افکنده ایم بی نیازمان فرما .
خداوندا چون برمعصیت تو از پی شیطان رفتیم شیطان برما شماتت کرد. پس
درودبفرست برمحمدوخاندانش و اکنون که شیطان را به خاطر فرمان برداری تو
وا گذاشته ایم وازاو دل برکنده ایم وبه سوی توآمده ایم هرگزمبادکه اورا برما
مجال شماتت باشد.
صحیفه سجادیه
[ دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳٥ ق.ظ ] [ دخترباران ]
این عشق ماندنی
این شعربودنی
این لحظه های باتونشستن
سرودنی است
این لحظه های ناب
درلحظه های بیخودی ومستی
شعربلندحافظ
ازتوشنودنیست
* این سر
-نه مست باده
این سر که مست
مست دوچشم سیاه توست
اینک به خاک پای تو می سایم
کاین سربه خاک پای توباشوق سودنیست
*
تنهاتوراستودم
آنسان ستودمت که بدانندمردمان
محبوب من بسان خدایان ستودنیست
*
من پاکبازعاشقم ازعاشقان تو
بامرگم آزمای
بامرگ اگرکه شیوه توآزمودنی است
*
این تیره روزگار
درپرده غباردلم رافروگرفت
تنها به خنده یابه شکرخنده های تو
گردوغبارازدل تنگم زدودنی است
*
درروزگارهرکه ندزدیدمفت باخت
من نیز می ربایم
اماچه؟
_بوسه
بوسه ازآن لب ربودنیست
*
تنهاتویی که بودونبودت یگانه بود
غیرازتوهرکه بود
هرآنچه نمود
نیست
*
بگشای دربه روی من و عهدعشق بند
کاین عهدبستنی
این درگشودنی است
*
این شعرخواندنی
این عشق ماندنی
این شوربودنی است.
این لحظه های پرشور
این لحظه های ناب
این لحظه های باتونشستن
سرودنی است
"حمیدمصدق" [ یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٤۸ ب.ظ ] [ دخترباران ]
12.پله پله تاملاقات خدا
اثردکترعبدالحسین زرین کوب
شرح زندگی مولانا جلال الدین محمدبلخی است.دکترزرین کوب بانثری
شیواوزبانی پرازلطایف عرفانی خواننده راگام به گام درکوچه پسکوچه های
قونیه می گرداند،درمحضردرس مولانا می نشاند،درپچ پچه های مردم علیه
شمس فالگوش می ایستاند،دربازار زرگران به سماع میدارد وضرباهنگ
عشق سرشارمولانارادرجسم وجان خواننده می دواند.
یکی اززیباترین آثاری بودکه ازتاریخ متقدمین خوانده ام.
[ یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢٩ ق.ظ ] [ دخترباران ]
هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد،ازپی اش بروید هرچندرا هش سخت و
نا هموارباشد.
هنگامی که با بالهایش شما را دربرگرفت،تسلیمش شوید گرچه ممکن است
تیغ نهفته درمیان پرهایش مجروحتان کند.
وقتی با شما سخن گفت باورش کنید گرچه ممکن است صدایش رویا هایتان
راپراکنده سازد، همانگونه که باد شمال، باغ را بی بر می کند.
زیراعشق همانگونه که تاج برسرتان می گذارد، به صلیبتان نیز می کشد.
همانگونه که شمارا می پروراند، شاخ وبرگتان را هرس می کند.
همانگونه که ازقامتتان بالا می رودو نازک ترین شاخه هاتان را که درآفتاب می
لرزند نوازش می کند، به زمین فرو می رود و ریشه هاتان را که به خاک
چسبیده اند می لرزاند.
عشق شمارا همچون بافه های گندم برای خوددسته می کند.
می کوبدتان تا برهنه تان کند.
سپس غربالتان می کند تا سپید شوید.
ورزتان می دهد تا نرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدّس خود می سپارد تابرای ضیافت مقدّس خداوند، نانی
مقدّس شوید...
"جبران خلیل جبران"
[ یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱٦ ق.ظ ] [ دخترباران ]
دوم خرداد
روزرای مردم ایران به اصلاحات
روزلبخندملت رنجدیده به صداقت
خاتمی
برهمه فرزندان دلسوزاین مرزوبوم
مبارک باد
بامیدظهوربزرگ مصلح موعود
اللهم عجّل لولیک الفرج [ شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٤٥ ب.ظ ] [ دخترباران ]
10.سی بل
اثرفلوراریتاشرایبر
داستان واقعی سی بل،دختریست که دراثرابتلا مادرش به بیماری اسکیزوفرنی
ودراثرآزارواذیت های فراوان این مادر روانی که ازفرزندآزاری لذت می
برددچاراختلال شخصیتی شدیدشده است.این دخترجوان باتلاش چندین
ساله دکتری روانشناس بالاخره بهبودیافته به زندگی طبیعی بازمیگردد.
11.ازکاخ شاه تازندان اوین
اثراحسان نراقی
ماجرای مقطعی پنج ساله اززندگی نویسنده درسالهای پرتلاطم 1357تا1362
می باشد.دیدگاه کارشناسانه ،قضاوت عادلانه ونگاه بیطرفانه نویسنده به
ماجراها،مناسبتها،روابط واتفاقات آن سالها علیرغم مشکلات فراوانی که
دامنگیرش بوده وحتی به حبس 4 سالۀ وی انجامید، این اثررابه زعم من به یکی
اززیباترین وماندگارترین کتب تاریخی ایران بدل کرده است.
[ شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳۱ ق.ظ ] [ دخترباران ]
نگهش سوی دگربودونگاهش کردم
دیده روشن به صفای رخ ماهش کردم
تابرم ره به دل آن گل خندان چونسیم
گاه وبی گاه گذربرسرراهش کردم
همچوآن تشنه که راهش بزندموج سراب
اشتباه ازنگه گاه به گاهش کردم
دیدمش گرم سخن دوش چودرصحبت غیر
غیرتم کشت ولی خوب نگاهش کردم
حاصل شمع وجودم همه اشک آمدوآه
وانقدرسوختم ازغم که تباهش کردم
"رهی معیری" [ شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢٤ ق.ظ ] [ دخترباران ]
حلول ماه خرداد،برهمه
خردادی ها ازجمله
خودم مبارک باد!
[ جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱:۳٠ ب.ظ ] [ دخترباران ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||