|
بازهم زندگی درس هایی که از زندگی می گیرم
| ||
|
زن دیگه نمیدونست باید چی بگه...باید چی کارکنه. همه اعتماد به نفسش رو ازدست داده بود. مرد گفته بود که اینطوری دیگه نمی تونه.گفته بود که به تکرار افتاده ان.که همه چیز دور
یه محور می چرخه واین براش خوشایند نیست:این دورباطل. گفته بود دیگه نمی خواد
حرفای زن رو بشنوه: براش تکراری شده. و زن، همه اینهارو قبول کرد.
فقط یه چیز رو نمی فهمید.وهرچه کلنجار میرفت با خودش ،بازهم نمی فهمید.اینکه مگه
دوست داشتن هم تکراری میشه؟
پس چرا هرچه می چرخیدن ، اون حس نمی کرد این تکرارو؟
یا شاید خودش تمام شده بود!...دیگه چیزی برای عرضه نداشت!
اما نه...او که هنوز خودش رو باز نکرده بود! درتمام این سالها ، اوهنوز حتی نیمی
ازآنچه که بود رو رونمایی نکرده بود! اصلا ازتواناییهاش بهره نگرفته
بود.ازقلمش،ازکلامش،ازاحساساتش،ازداشته هاش...ازهیچ چیزش استفاده نکرده بود.
چرا؟
همیشه مانعی جلوش بود.همیشه یه سد ، قوی ومحکم ، جلوی زبانش، جلوی
کارهاش،جلوی قلمش،_ جلوی ذهنش حتی_ کشیده شده بود.
سد ،رویاهاش رو هم ازش جدا می کرد! واین سد لعنتی یادگار دوران نوجوانی بود.آن زمان
که دخترکی ساکت ومطیع وسربزیر بود وروح طغیانگرش،هنوز از سرپیچی ولجاجت چیز
زیادی نمیدونست.اون زمانی که بهش فهمانده بودن باید خودش رو سانسور
کنه!..." باید"...حتی به قیمت نفله شدن وکشته شدن همه احساسات وتمایلات طبیعیش_که
هردخترجوانی برای بقا، نیازمند اونه.
بعدازاون، سالها وسالها و روزها و ساعتها صرف شکستن این دیوار کذایی شد ؛ دیواری
که بین خودش واحساسش حتی فاصله می انداخت ونمیذاشت این دوتا، یکی بشن.
اماهرچه بیشترتلاش می کرد، کمترنتیجه می گرفت. وگرنه اوکه طبعی به زلالی آب روان
داشت، چراباید نوشتن وگفتن ازبدیهی ترین احساسات انسانی، براش اینقدرسخت باشه؟
ومرد این رو نمی فهمید.
یا نمی خواست بفهمه.
نمی دونست.شاید هم حق داشت.اما هرچه بود، زن همیشه همینطور بود. با یک دریای
متلاطم دردرون: ساکت.
یک آتشفشان لب بسته که گدازه هاش داشت ازدرون می گداختش ومی سوزاند وخاکستر
می کرداما تنها اثری که دربیرون ازش دیده می شد،شاید گل انداختن لپ هاش بود!
گفت که تکراری شده همه چیز .وانتخاب با خودشه که همینطور بگذاره همه چیز درتسلسل
تکرار، بپوسه وازبین بره، یا درفکرچاره ای باشه؛ طرحی وحرفی واندیشه ای نو...
گفت که حتی ازحرفهاش خسته شده.ازدلتنگیهاش هم.ازدوستت دارم هاش هم.
و زن درسکوت وآرامش گوش کرد.همه حرفهای مرد رو شنید. ودرعین باور به تمام آنچه
مرد می گفت، حیران ومات، موند.
به دستهاش نگاه کرد:خالی بود.خالی خالی.دست گذاشت رو سینه.هرچه بود،اونجا
بود.بله.لبریز بود وبه شوق می تپید.
با خودش گفت_بلند گفت_:"نکش خودتو !...قلب من! قلب بیچاره من! آروم باش
نکش خودتو! نکوب اینقدر به درو دیواراین سینه تنگ! اینقدر به تلاطم نباش! نمی
خوادت...کسی نمی خوادت که داری اینطوری بیقراری می کنی برای دراومدن! همونجا
بمون قناری کوچک من! قلب من...
تا توی قفس هستی وصدای قشنگت ازشدّت اندوه، خفه شده،
تا وقتی ساکتی وبی هیاهو عشق می ورزی ، هیچکس باورت نمی کنه."
بغض گلوش رو گرفت.اما سعی کرد اشک نریزه.لابد اشکش هم تعبیر به ضعف می شد.
یا نیرنگ! دوصفتی که به راحتی به هرزنی می چسبید! و او دیگربسش بود! همین که تمام
اینگونه بودنش زیرسوال بود، برایش بس بود.
مرد مخیر بود برود؛ یا بماند.
دیوارهای سنگی که اورا دراحاطه داشت ، محکم تر و قطورتر از آن بود که بااین حرفها
بشکند.
زن با نا امیدی، تسلیم سرنوشت شد.
****
سد بغض شکست وزن به پهنای صورت گریست.
[ شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٢ ق.ظ ] [ دخترباران ]
این مطلب عینا ازوبلاگ "پابرهنه تا ماه نقل شده است:
تنها رازِ منی تو را به خدا هم فاش نمیکنم!
دیدار اول پایانِ قصه بود باقیش هرچه هست - هرچه بود ادامهی راهیست که رفتهایم - که میرویم... مقصد؟ هرچه پیش آید خوش آید! نرسیدن! تمام نشدن!... امروز آمدیم بمانیم... امروز آمدیم ماندیم... امروز آمدیم باشیم... / امروز آمدیم. ماندیم. هستیم. حالا خودمان هم اگر بخواهیم، نمیتوانیم برویم!... رشد کرده - بزرگ شدهایم با هم. پیچیده - تنیدهایم در هم... گُم نمیشویم لابهلای آدمها. به قولِ شاعری آشنا* : نُقرهداغِ بووسههای منی / هیچوقت / گُم نمیشوی! / ( رضا کاظمی ) تنها رازِ هم بودهایم- هستیم، شیرینترین گناهِ هم، آدم-حوّای هم، چشمزخمِ نجاتبخش هم، شعر-قصّههای هم،... من- تو - «ما»یِ هم بودهایم - هستیم... حالا خودمان هم اگر بخواهیم، نمیتوانیم برویم!... به قولِ همان شاعرِ آشنا* : هرکجا بروی / دوباره بازمیگردی / مثل نامهای که هر دو رووش / نشانیِ من است! / ( رضا کاظمی ) سکوتِ لبهات غافلگیرِ کدام بوسه میشود دیگر وقتی هنووز طعمِ شعرهای مرا میدهد؟! *** امروز آمدیم بمانیم... امروز آمدیم ماندیم... امروز آمدیم باشیم... / امروز آمدیم. ماندیم. هستیم. حالا خودمان هم اگر بخواهیم، نمیتوانیم برویم! نه؟!..
.http://baroun82.persianblog.ir/
××××× پ.ن: حلول ماه ربیع مبارک!
[ چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٠ ب.ظ ] [ دخترباران ]
دوباره پانزدهم مرداد است وبردوشنبه عزیز من دارد برف می بارد.پانزدهم مرداد روز تولد من است .من درهمین روز برلبان لیلا یک لبخند تمشکی کاشته ام وبه حال همه دنیا گریسته ام. من که به دنیا آمدم ، اورفت ومن تمام برفهای یکریز مرداد را به دنبالش دویدم ومن هنوز هم از دویدنهای یکریز خسته ام وهنوز هم از دویدنهای یکریز تنگی نفس می گیرم.. ... تمام دیشب پاهایم را در برفی رقصانده ام .برفی که تمام اتاقم را سفید کرده است.تمام دیشبی که فقط من بودم وبید مجنونی که سالهاست دراتاق کوچکم پابه پای کودکی ام بزرگ می شود.
این درخت،یادگار روزهایی ست که لیلا اتاقم رابادستهای تمشکی اش پراز بابونه های وحشی و ریحان می کرد ؛بایونه هایی که بوی مریم می داد و ریحانهایی که بوی نرگس.
آخرین باری که باران زد وبرف بارید ، ازگیسوان بنفش آبی اش سه تار مو دراین اتاق جا ماند . با دوتارش، دوتارم را کوک کردم؛ مگرلیلانه هایم طعم چین چهره اش رابدهند.و تار باقی مانده اش رادراین اتاق کاشتم: درست بر آخرین ردپایی که از اوجا مانده بود. حالا از آن پانزدهم مرداد سالهاست که می گذرد و من هرشب بادوتار زخمی ام لیلانه می خوانم.
حالا ازآن پانزدهم مردادسالهاست می گذرد وآن تار مو که کاشته بودم بیدمجنون بزرگی شده است با شاخه های بنفش آبی سربه زیر . حالا هر پانزدهم مرداد برف که می بارد من یکدست سفید می شوم. احرامی سپید می بندم.عریانی ام را با برف می پوشانم و بید مجنون را طواف می کنم با ورد نجیب لیلی چرخ می زنم چرخ...چرخ...چرخ...تا دراین چرخاچرخ ، لیلا در پیشانی ام حلول کند وبا کرشمه نگاهش همه برفها آب شوند...
راستی ربطی به پانزدهم مرداد ندارد، من همه چهارفصلم زمستان است.
علی طلوعی [ جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤٤ ب.ظ ] [ دخترباران ]
پرطاووس فتاده ست به دست مگسان کوسلیمان که نگین گیرد ازین هیچکسان
دیوها دعوی اعجاز سلیمان دارند مرغ پیغامبرما شده اند این مگسان
روزگاریست که نان می برم ازسنگدلان دیرگاهیست که گل می خرم ازخارو خسان
کعبه دوراست ودل تشنه ام اسماعیل است زمزمی، زمزمه ای... سوختم ای همنفسان!
آفتابا ! شب ظلمانی ما را بشکن! مهربانا ! مه خورشیدی ما رابرسان!
علیرضاقزوه [ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٢ ق.ظ ] [ دخترباران ]
ازچشمهایت بپرس این بارچندم است که به حال وروزم می خندند؟ این بار چندم است که خاکستر نگاهم رابردوش می کشم ومزارغریبم را با انگشت نشانت می دهم: دوکوچه پایین تر ازمرام تازه تو، حوالی درخت توت، کنار گیسوانی نیمه بافته که همیشه سیاهپوشند.
این بار چندم است؟ از چشمهایت بپرس که هرروزاز آن می چکم ولبهایم بی هیچ دغدغه ای ترک بر می دارند ودستان شعله ورم تمام کوچه راروشن می کند. این بارچندم است که نگاهم رادرترمه ای زیتونی می پیچم تا برای دیدنت همیشه تازه باشد؟
این بارچندم است که خودم را به پنجره ها تحمیل می کنم وسر برزانوان خسته ات می گذارم تا نیامدنت راتاب بیاورم.
حساب روزهای بی تو بودن را ازدست داده ام . به تکراری گنگ افتاده ام . واقعا این بارچندم است؟
"علی طلوعی" [ دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٧ ق.ظ ] [ دخترباران ]
خداوند گفت :"دیگر پیامبری نخواهم فرستاد ازآنگونه که شما انتظاردارید. اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند." و آنگاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد.پرنده آوازی خواند که درهرنغمه اش خدا بود.عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند. و خدا گفت:" اگربدانیدحتی با آواز پرنده ای می توان رستگارشد". خداوند رسولی از آسمان فرستاد.باران نام او بود. همین که باران باریدن گرفت آنان که اشک را می شناختند رسالت او را دریافتند.پس بی درنگ توبه کردند وروح شان رازیر بارش بیدریغ خدا شستند. خدا گفت:" اگربدانید بارسول باران هم می توان به پاکی رسید". خداوند پیغامبر باد را فرستاد تا روزی بیم دهد و روزی بشارت.پس باد روزی توفان شد وروزی نسیم.وآنان که پیام او را فهمیدندف روزی در خوف و روزی در رجا زیستند. خدا گفت:" آن که خبر باد را می فهمدف قلبش دربیم وامید می لرزد وقلب مومن اینچنین است". خدا گلی را از خاک برانگیخت تا معاد را معنا کند. وگل چنان از رستخیز گفت که از آن پس هرمومنی که گلی رادیدف رستاخیز را به یاد آورد. خدا گفت:" اگربفهمید تنهابا گلی قیامت خواهدشد". خداوند یکی از هزار نامش رابه دریا گفت.دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ ازهزار موج او باقی نماند.مردم تماشا می کردند.عده ای پیام دریا را دانستند پس قیام کردند وچنان به سجده افتادندکه هیچ ازآنها باقی نماند. خدا گفت:" آن که به پیغمبر آب ها اقتدا کند به بهشت خواهد رفت".
و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت:" جهان آکنده از فرستاده و پیغمبرو مرسل است. اما همیشه کافری هست تا باران را انکارکند و با گل بجنگد تا پرنده را دروغگو بخواندو باد را مجنون و دریا راساحر. اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب ورسول باران و فرستاده بادف برای ایمان آوردن تو کافیست."
"عرفان نظر آهاری" [ جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥۳ ب.ظ ] [ دخترباران ]
پیوسته مرگ پیش نگاهش چوعید بود نامش سپید باد که شعری سپید بود
هم قفل شوم وحشت شب را شکست و هم دروازه ی بهشت خدا را کلید بود
هم آن شگفت، گوشه چشمی به تاک داشت هم سایه ای برای درختان بید بود عرفان عاشقانه عین القضاتی اش شیرازه بند لمعه شیخ شهید بود
آن مرد پیش از آن که بیاید به عرش رفت آن مرد پیش از آنکه بمیرد شهید بود!
******* با یاد عزیز شهیدم _دایی مجید که درعملیات کربلای 5 پرکشید.
*شعراز علیرضاقزوه [ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٤ ق.ظ ] [ دخترباران ]
...نمی دانم امشب،فقط امشب چرا اینقدر شیطان را دوست دارم.شیطان برادربزرگ من وخواهر کوچک همه. شاید ازکرامات خداوندی خود به ستوه آمده ام وشاید خدا خیلی دورتراز شیطان زندگی می کند، مثلا دوکوچه قبل از باران و دوخانه آن طرفترازخورشید،نرسیده به...
احساس می کنم شیطان عزیزتراز همیشه است.شیطان زیبای نجیبی است که اگر دروغ زیبایی می سرود و اگر می توانست درخلیفه الهی من بیتی، غزلی، قصیده ای به سجده می افتاد که :"ای آدم تو را به خاطر گیسوان برفی ات دوست دارم و تو را به اندازه پریشانی نگاهت ستایش می کنم و..."هیچ وقت مغضوب خداوندی خدا نمی شد.
شیطان، دیوانه زلالی بود که برای دروغهایی که نگفت، که نتوانست بگوید، به هبوطی غریب به هبوطی شیرین دچارشد و فکر می کنم تمام افتخارشیطان این است که هیچ وقت و هیچ وقت دروغ نگفت.راستی این افتخار کوچکی که نیست.
اگر این گفته های نامبارک کفر است تقصیر من نیست.تقصیر این دل به آتش نشسته من است که بدون دف، بدون داغ، بدون زخم، بدون لیلا، رسوایی درباران شکستنش را برهنه می رقصد.
دست خودم نیست .دست خودت نیست.من و تو محکومیم _اگر قرار است پیراهنی ازجنس پیراهن شیطان عریانی مان را نپوشاند _که گاهگاهی در زیبایی دروغهایمان بمیریم تا نجابت زندگی مکررمان به تکرارنیفتد .تا همسایه ی شیطان نشویم.
بگذار بی پرده صدایت بزنم . بگذار پرده را کنار بزنم که پرده حجاب است، که حجاب دروغ است.بگذار زیباتر از دیروز،با لهجه خیس باران، زیباترین دروغ امشبم را زمزمه کنم که : "تورا به اندازه باران و بابونه ، که تو را به اندازه تمام گیسو پریشان دنیا دوست دارم".
"علی طلوعی" [ سهشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٩ ق.ظ ] [ دخترباران ]
آرزو می کنم
کاش نبودم وقتی که تو عمیق ترین احساسات را
پشت ساده ترین نگاهها پنهان می کنی، و مرا میان صادقانه ترین کلمات روی زمین عاشقانه می بلعی ، و من در جواب این همه حس ؛ تنها لبخند می زنم !
،،،،،،،،،،،،،،،،،
پ.ن:شاعرش رو نمیشناسم... [ دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٥ ق.ظ ] [ دخترباران ]
قرارِ ما:
رضا کاظمی [ شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٠ ق.ظ ] [ دخترباران ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||