|
بازهم زندگی درس هایی که از زندگی می گیرم
| ||
|
رفتی دلم شکستی، این دل شکسته بهتر پوسیده رشته عشق از هم گسسته بهتر
من انتقام دل را، هرگز نگیرم از تو این رفته راه نا حق، در خون نشسته بهتر
در بزم باده نوشان، ای غافل از دل من بستی دو چشم و گفتم میخانه بسته بهتر
چون لاله های خونین ریزد سرشکم امشب بر گور عشق دیرین، گل دسته دسته بهتر
آیینه ایست گویا این چهره ی غمینم تا راز دل ندانی در هم شکسته بهتر
فرسوده بند الفت با صد گره نیرزد پیمان سست و بی جا، ای گل نبسته بهتر
گر یادگار باید از عشق، خانه سوزی داغی هما به سینه، جانی که خسته بهتر
هما میر افشار
××××××××
پ.ن: سلام بر خرداد! [ یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٩ ب.ظ ] [ دخترباران ]
تا او را
تا شکستش از شیطان را نیز
------------ شاعر گمنام... [ جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٩ ق.ظ ] [ دخترباران ]
می خواهی که از تو بگذرم رد شوم بروم مثل نور از دل بلور اما نمی شود نمی شود در تو گیر می کنم.
مبهوت زیبایی ات محو بی پروایی ات در تو جا می مانم...
تو می دانی کجا می مانم؟
[ چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠٠ ق.ظ ] [ دخترباران ]
نه پنهان نمی ماند نام تو _این پوپک بازیگوش_ درآغوش آوازم ...
هرچندکه پنهانش کنم...
ملاحت اسدالهی
[ یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٥٧ ب.ظ ] [ دخترباران ]
بانوی آب وآفتاب! "تو را باید درشقایق دید درگل بویید
تو راباید ازخورشید خواست درسحرجست ازشب شکوفاند بابذر پاشاند باباد پاشید درخوشه ها چید
توراباید تنها درخدا دید..."
علی موسوی گرمارودی ×××××××
میلادت مبارک!
[ جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢۱ ب.ظ ] [ دخترباران ]
ارسلان می گفت زندگی ها هریک درحلقه ای قرارگرفته اند.حلقه هایی که درهم قرار دارندامادرواقعیت جدا ازیکدیگرند.تنهادرنقطه هایی باهم برخورد دارند.
می گفت:زندگی تو، زندگی من، همه زندگی ها درحلقه های دور و تنها می گذرد.جدا ازبسیاری ازدوستان وآشنایان. انگارآنهارادسته بندی می کرد.می گفت: حلقه بچه ها درجایی برای خود قراردارد.حلقه زندگی زناشویی درجایی دیگر.دیگران هم تفاوت چندانی ندارند...
پروا ازدستش عصبانی بود.اما واقعیت این بودکه خود او نیز درحلقه محدود خودش تنها بود. ارسلان سکوت که می کرد پروا آهسته آهسته بدون صدا، بدون اینکه کسی متوجه شود دراقیانوسی فرومی رفت.ازهم دور می شدند.قدم به قدم...
پروا هرچه کوشش کرده بود به او نزدیک شود، مانند غریقی ازاو دورتر شده بود.درحالی که موج ها آرام ویکنواخت وتغییر ناپذیر آنهارا ازهم دور می کردند.باز چشم درچشم هم داشتندودستهایشان رابه سوی هم دراز می کردنداما به هم نزدیک نمی شدند. هردو به راز موجها آگاه بودنداما باورنمی کردند.فکرمی کردندموج هارا نباید به چیزی گرفت.ازهم دور می افتادند. پروا حسش می کرداما دیگر نیروی مقابله با آن را نداشت.می دانست که سرانجام تسلیم خواهد شد وفروخواهد رفت...
"کارت پستال" روح انگیز شریفیان [ چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٥٤ ق.ظ ] [ دخترباران ]
1 چه فرق میکند زمین گِرد باشد یا مسطح وقتی تو هیچکجای آن نیستی؟!
2 از راه که میرسی انگار روویِ دِلْ دلِ رگهام آرشه میکشد « یاحقّی »
3 در دلم میگرید مردی که جهان را در چشمهایم به خنده وا میدارد. دلقکِ سیرک شده باشم انگار!
4 خورشید را هم به بازی گرفتهاند چشمهات هی رنگ میبازد گرم و سرد میشود هوایِ زمین. حالا من هیچ، خورشید هیچ؛ اما چه گناهی کردهاند بیچاره مردم؟!
رضا کاظمی [ جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٤ ق.ظ ] [ دخترباران ]
ماییم و شب تار و غم یار و دگر هیچ صبر کم و بی تابی بسیار و دگر هیچ ماییم و لبا لب شدن از یار و دگر هیچ منصور و اناالحق زدن از دار و دگر هیچ گر راه به مرهمکده عشق بیابی الماس بنه بر دل افگار و دگر هیچ بر لوح مزارم بنویسید پس از مرگ کای وای زمحرومی دیدار و دگر هیچ در حشر چو پرسند که سرمایه چه داری گویم که غم یار و غم یار و دگر هیچ از کعبه گر این بار برونم بگذارند ناقوس به دست آرم و زنّار ودگر هیچ عرفی به غلط شهره شهرست ببینید صد گل زده بر گوشه دستار ودگر هیچ
عرفی شیرازی [ سهشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:۱٧ ب.ظ ] [ دخترباران ]
یک روز بیدار می شویم و(توی یک گفتگوی خیلی عادی، یا توی رختخواب با کیف نشئگی یک خواب عمیق شبانه، یا روی صندلی بافکری سرگردان درهزارجا، یا پشت فرمان ماشین توی یک راه بندان) و می بینیم که نمی خواهیم فکرمان هیچ جا برود.
نمی خواهیم فکرکنیم به چیزهای نیامده و آمده و کارهای نکرد و کرده و هرآنچه که پیش یابعداز این ممکن است اتفاق بیفتد واصلا نمی خواهیم فکری وجود داشته باشد تایادمان بیاید که هنوزهم هستیم وهنوز خیلی کارها می شود کرد.
می فهمیم دیگر پایین تر ازاین، تحمل ناپذیرترازاین، ممکن نیست. بعضی مان یک مرتبه بیدار می شویم، بعضی آهسته، وبعضی هیچوقت.
اما اگربیدارشویم، دیگر فکرونظر دیگران هیچ تاثیری درحال مان ندارد. این که وقتی ما را می بینند چشمانشان برق بزند یا برعکس پره های دماغشان بانفرت بازو بسته شود...
"سمت تاریک کلمات" حسین سناپور
[ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠٢ ب.ظ ] [ دخترباران ]
...دلش نمی خواست ازآن طوفان که سرش را به دوار می انداخت هرگز رها شود. کاش هرگز به آن پرتاب نشده بود. کاش هرگز ازآن رها نمی شد. کاش تا ابد درآن گردباد می چرخید.
می چرخید...می چرخید و می مرد. موج بود روی موج که می بردش. دریا بود.دریا شده بود.
...می دانست که برای اولین بار وآخرین بار لحظه هایی را زندگی کرده است که هرگز تکرار نخواهد شد.
می دانست دربرابر آن چه پیش آمده بود جزآن که زندگیشان کند کاردیگری ازدستش برنمی آمد. ازآن نه سرافراز بود نه سرافکنده.
واقعی ترین وملموس ترین لحظه های عمرش را گذرانده بود. هرگز چنین درزمان حال زندگی نکرده بود.
آن زن درونش را بجا نمی آورد. اورا نمی شناخت. اما بیش ازهمه می پسندید...
"چه کسی باور می کند رستم؟" روح انگیز شریفیان [ یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٤٢ ق.ظ ] [ دخترباران ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||